تبليغاتX
کاش می شد اشک را تهدید کرد
مگر خواب اجل شیرین کند افسانه ی ما را
 کوچه
این کوچه به خیابانی می رسد

 که روزی تو از ان عبور کردی و عطر عشق پراکندی

 تو به سوی خانه ی دوست رفتی

 خانه ای که فرشته ها نشانی اش را به تو گفته بودند

 

 .

 .

.

 

 ما به هم دروغ گفتیم !

نه تو از کوپه قطار دست تکان دادی

 نه من در ایستگاه منتظر بودم

 قطاری که تو را اورد مرا با خود برد ...

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در یکشنبه سی ام تیر 1387 | موضوع: |
 تا تو رفتی

تا تو رفتی همه گفتند

که از دل برود هر انکه از دیده برفت

وکنون آه تو ای رفته سفر

که در این کلبه ی خاموش هنوز

یادگار تو به جاست

کاش یک لحظه سرود شب اندوه مرا می خواندی

که چه ها بر من ازرده گذشت

و بدانی تو که از دل نرود

هر انکه از دیده برفت...

.

.

.

دوستای گلم سلام

از بابت این تاخیر یک ساله از همتون معذرت می خوام

ازتون ممنونم که منو فراموش نکردین

یه عذر خواهی به چندتا از دوستای مخصوصم بدهکارم

بابت دروغی که دوستم بهشون گفته بود

به هر حال الان اومدم که این یه سال و جبران کنم

امیدوارم کمکم کنید تا راز عشق دوباره مثل روز اولش

سر پا بشه...

 

 

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در شنبه پانزدهم تیر 1387 | موضوع: |
 دلم گرفته ای خدا (اخرین پست این وب)
سلام دوستای مهربونم

بابت این مدت از همتون معذرت می خوام

اما باور کنید نتونستم به نظراتتون جواب بدم

دیگه اینم اخرین پست این وب هست و دلیلشم اینه که فقط

می خواستم از لطف همتون مخصوصا دوستای گلم که اسمشونو

نمیگم چون ممکنه اسم بعضیا رو جا بندازم تشکر کنم و بگم همتونو

خیلی دوست دارم چه باشم چه نباشم .

اهنگ وبم عوض می کنم امیدوارم خوشتون بیاد .

 

دلم گرفته ای خدا

این روزا هیچکی غیر تو درد منو نمی دونه .

دلم گرفته ای خدا

حتی صدامم این روزا به ساز من نمی خونه .

دلم گرفته از همه از این روزای سوت و کور .

از این ترانه مردگی از این شبای بی عبور .

تمام لحظه ها دلم زیر هجوم حادثه

منتظر راهیه که دوباره تا تو برسه

دلم گرفته ای خدا گریه امونم نمی ده

چرا دیگه حتی دلم تو رو نشونم نمی ده .

گناه بی باوری مو خودم به گردن می گیرم .

اگه نگیری دستامو تو دستای غم می میرم .

دلم گرفته ای خدا مثل روزای کودکی

روزای نیلوفری بازی های عروسکی .

اما هنوز تو باورم تو تا همیشه با منی

تو اشکامو پاک می کنی تو قلبمو نمی شکنی .

دلم گرفته ای خدا

واسه رسیدن به تو یه فرصت تازه می خوام .

دوباره دستامو بگیر منو ببر تا کودکی .

منو ببر تا کودکی دیدن تو برام بسه

دلم گرفته ای خدا

حتی بهشت و نمی خوام ... .

 

 

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 تو که رفتی ............

یه روزی یه خونه داشتیم توی یک کوچه ی سبز

سروای کوچه ی ما دل اسمون رو غلغلک می داد

باغچمون وقت سحر عطر مریم به پر گلای قاصدک می داد

همیشه اول صبح صدای قشنگ تو همه رو از خواب ناز بیدار می کرد

هوای خونه رو تو گرگ و میش اول صبح مثال دمدمای بهار می کرد

یادمه برق چشات خورشیدو کور می کرد شب رو پر نور می کرد

تو که بودی تو کوچه قناری اواز مستونه می خوند

شادی پر می زد رو بوم خونه تا سحر اونجا می موند

تو که بودی تو خونه من تنهاییامو داد نمی زدم

از سر غربت و دوری زیر اواز نمی زدم

تو که رفتی خنده هم رختشو بست

غصه اومد جای شادی ها نشست

خنده های تو برام دیگه عادت شده بود - شده بود مرهم درد

می دونم ! که دلم خیلی بد عادت شده بود - تو که رفتی دل من شد دریای درد

خونه تاریک شد و سرد - می دونی

اخه توی دل من هر چی که بود عشق تو بود

چشم امید من اول به خدا بعد به تو بود

تو کجایی ؟ می شنوی ؟

دارم از تنهاییام حرف می زنم - اگه گوشت با منه

بگو که دارم تو خواب پر می زنم

تو رویاست که روزا سر مزار تو سر می زنم - بعد تو

گریه که ما رو نمی شناخت با دلا غریبه بود

مثل بختک افتاده رو بخت من

چی بگم ؟ اخه همدمی ندارم بجز اون

گلای رازقی و محمدی توی باغچه خشکیدن

اخه رنگ افتاب و دیگه هرگز ندیدن

گل یخ هم که الان پر شده توی خونه ها

وسط باغچه ی ما فراوونه

بوی عطرش پیچیده

تو فضای سرد و تاریک خونه ... .

 

 

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 | موضوع: |
 خدا جونم ...........

خدا جونم

خیلی بی معرفتی

مگه من چی کار کردم که انقدر عذابم میدی ؟

مگه من چی کار کردم که همه باهام .... ؟

خدا جونم دیگه خسته شدم

خدا جونم دیگه نمی خوام تحمل کنم

خدا جونم اگه بی معرفت نیستی منم ببر پیش بیتا

به خدا دیگه نمی تونم ...

تورو خدا شما هام برام دعا کنید تا خدا منم ...

 

 

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 | موضوع: |
 خداحافظظظظظظ

فکر کنم من شدم غلط گیر این وبلاگ

این چندمین باره که میام این وبو دستکاری میکنم

هم زمانی که بیتا بود

هم الان که بهار اینجاست

آخه بهارم چرت و پرت نوشته بود پاکشون کردم

خدا میدونه چند بار دیگه باید اینکارو بکنم

..............................

خدایا چرا انقدر بدم ؟؟؟

چرا انقدر بد حرف میزنم ؟؟
همه ازم دلخورند

از همتون معذرت میخوام

اگه چیزی گفتم که کسی رنجیده منو حلالم کنه

دیگه ......

نخواستم حرفای علیرضارو پاک کنم

اما اگه خودش بخواد بره منم دیگه نمیام

به من میگه بمون اما میگه خودم می خوام برم

پس اگه اون رفت منم دیگه نمیام

.........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در یکشنبه بیستم اسفند 1385 | موضوع: |
 گناه بی کسی .......

 

کنج در یای زمان بنشسته ام

زورقی محکم ولیکن خسته ام

 

خسته ام از مردمان بی چراغ

از سکوت کوچه های بی سراغ

 

خسته از فانوس های بی فروغ

از نگاه چشم های پر دروغ

 

خسته ام از عادت تکرار کوچ

چون حبابی گشته ام پر بار و پوچ

 

خسته ام از باد سنگین وجود

بی وطن چون باد بی خوابم چو رود

 

گاه ابم می برد در موج ها

گاه خوابم می برد در اوج ها

 

گم شدم در بحر چون و چیستی

پر شدم از هیچ و پوچ نیستی

 

هم چشیدم طعم تنهایی به نوش

هم کشیدم بار محنت را به دوش

 

دوستان مهربان مرده اند

غنچه های عشق زود پ مرده اند

 

سر فرو بردم به چاه خویشتن

تا بگریم بر گناه خویشتن

 

بر گناه بی کسی باید گریست

جرم تنهایی نه جرم اندکی ست

 

 

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 | موضوع: |
 اومدم تا بجای بیتا ....
سلام دوستای گلم

ممنون از اینکه تو این مدت به ما لطف داشتید

به خواست بیتا و اصرار الان علیرضا اومدم تا وب بیتا

رو اپ کنم

دلم نمیو مد ولی بعد فکر کردم و با خودم گفتم شاید بیتا

اینجوری خوشحال بشه پس اومدم تا ....

البته تو شرایطی نیستم که مثل خود بیتا ....

اما سعی خودمو می کنم تا شرمنده ی بیتا و شما نشم

اسم بیتا به عنوان نویسنده هست من فقط اسم خودم رو

کنار اسم قشنگ بیتا اضافه میکنم

امیدوارم منم به عنوان دوست خودتون بپذیرید .

                                             (بهار تنها ترین تنها)

 

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 | موضوع: |
 تولد بیتای بی همتا ...

 

امروز روز تولد بیتای بی همتاست

 

 

امروز باید بهار آپ میکرد

ولی مثل اینکه اون به این قسمت وصیت نمیخواد عمل کنه

ولی من واسه تولد عشقم اینکارو کردم

 

 

این عکسایی رو که گذاشتم

خود بیتا میخواست روز تولدش بذاره

یک عکس دیگم بود که من نمیدونم چی بوده

احتمالا بهار میدونه..

........................................................

تولدت مبارک فرشته ای که پیوستی به دیگر فرشتگان خدا

 

.......................................................

شما نمیخواین تبریک بگین ؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در جمعه یازدهم اسفند 1385 | موضوع: |
 وداع با بیتا .................

 بیتا جان...

 ای سفر کرده من

 تو بوی کدام بهار را میدهی که این چنین کوچه باغ قلبم سرشار از عطر تو و یاد

 توست...قلب مهربانت چه زیبا ترانه محبت زمزمه می کرد...

 افسوس اینک ان قلب قلبی که مهربان بود همسفر ابرهای مرگ و جدایی است.

 بعد از تو گل های خا نه ام پزمرده اند.دیگر یاس ها گل ندارند.نسترن ها خشکیده اند و

 لاله های داغدار در دوری تو تنها و بی کس مانده اند و گل سوسن

 از مرگ تو با چشمانی اشکبار زمزمه غربت سر داد.

 بیتای عزیزم...

 بی تو در اسمان ما ستاره ای نمی درخشد.اخر تو بهار بودی وقتی تو رفتی بهار رفت

 گل رفت ستاره هم رفت.امروز فقط غم دوری تو بر دلمان جای

 گزین است و لحظه لحظه زندگیمان را پر کرده.

 بیتای مهربونم...

 چه بی رحما نه مرگ تو را در اغوش کشید و قلب ما را پر از درد تنها یی کرد

 خواهر گلم...عشقم...

 چه سخت است غم از دست دادنت در غربت و تنها یی چه سخت است. غم هرگز

 ندیدنت و چه طا قت فرسا ست نبودنت و نداشتنت . چه سوزان است

 غم سینه سوز فراغت و بس نا گوار است تصور نبودنت...

 بدان که رفتن تو اتشی است بر دلمان

 

         (تقدیم به تو بهترینم از طرف خواهرت بهار و عشقت ...)

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در چهارشنبه نهم اسفند 1385 | موضوع: |
 چراغ عشق ..........

سالهاست که خواب های من از دریا و سنجاقک خالی ست .

نه بوی تو را میدهند نه بوی رویاهای جوانی ام را .

سالهاست جاده ها سر به زیر و ساکت به راه خود ادامه می دهند

بی انکه

منتظر گامهای من باشندو اشاره ی تو .

به من گفته بودی بهشت نزدیک است و گاهی در حیاط خانه مان

هم می توانم ان را

ببینم و امروز که باران همه ارزو هایم را خیس کرده است ...

دفترچه ام شبیه بهشت شده است

پر از گلهایی که به نام تو روییده اند .

به من گفته بودی عشق بی انکه در بزند می اید با فانوسی

در دست و برقی در چشمان و

امروز که می توانم دنیا را در یکی از سلول های تو ببینم

 عشق در اتاقم نشسته است و به من

لبخند می زند .

ترانه ای که برای تو سروده ام از گفتگوی موج ها و ساحل

زیبا تر است

اما از سکوت تو زیبا تر نیست .

دوست دارم ترانه هایم در قلب تو خانه داشته باشند

و تو با انگشت های لاغرم

روی شیشه ی مه گرفته بنویسی :

"اگر چراغ عشق روشن باشد

                              هزار کوهستان هم نمی تواند بین ما فاصله بیندازد"

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در دوشنبه سی ام بهمن 1385 | موضوع: |
 تقدیم به بیتای عزیز

 

تقدیم به آنکه آفتاب مهرش در آستان دلم هرگز غروب نخواهد کرد :

 

زندگی پر از سواله می دونم

رسیدن به تو خیاله می دونم

 

تو میگی یه روزی مال من می شی

اما موندنت محاله می دونم

 

تو می گی شبا دعامون می کنی

چشمه چشات زلاله می دونم

 

توی آسمون سرنوشت ما

ماه کاملم هلاله می دونم

 

تو میگی پرنده شیم بریم هوا

غصه ما دو تا باله می دونم

 

چشم من پر از غم نبودنت

دل تو پر از ملاله می دونم

 

طاقتم دیگه داره تموم می شه

صبر تو رو به زواله می دونم

 

اون درخت سیب آرزوهامون

پر میوه های کاله می دونم

 

آره می ری و نمی پرسی که این

دل عاشق در چه حاله می دونم

 

سلام این آپ جدید از طرف یه دیوونه بودکه تقدیم شد به بیتای بی همتای خودم

خیلی دوست داشتم تو این پست یه مطلب از دل خودمو با زبون خودم بگم, ولی وقت نداشتم منتهی اینم حرف دل منه هااا

ولی در آینده حتما یه مطلب با زبون خودم میگم

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 | موضوع: |
 ......................
 

 سلام

من اومدمو آپ بیتا رو دست کاری کردم

چرت و پرت بود آخه

حالا کی میذاره اون بره ؟؟؟

اون عشق منه منم نمیذارم

پس اون مطالبو که قبلا اینجا دیدید دیگه نمی بینید

آپ بعدی هم کار منه

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 | موضوع: |
 تقدیم به تمام کسانی که "دوستت دارم "رااز یاد برده اند

چنان ریختم که با د ریختنم را احساس نکرد .

چنان سوختم که اتش صفحه های پر شده ام را در خود فرو خورد .

چنان شکستم که چهار دیواری کوچک زندگی ام شکایتی نکرد .

من زندگی ام را به تو و تو را به تجربه ای نا تمام باختم .

من مرگ را چشیدم .

همانطور که خوشبختی را احساس کردم و محو شدم در تمام تصاویری که

به ان نقش می دادیم و هنوز ...

شب را در دایره ی کوچک زندگی ام سپری می کنم و نقطه ی اوج زندگیم

در اندوه مه گرفته و محو گشته ای می بینم .

می بینی که انقدر بزرگ شده ام که دقیقه ها را به ساعت ها می فروشم و

شیرینی محبت را با تلخی دو چندان فرو می دهم و گرفتار نفرتی هستم

که زندگی ام را از من چپاول می کند .

نگاه کن این تصاویر چقدر زود با هم امیختند تا من بنویسم این کلمه ها چه

اتفاقی با هم ترکیب شده اند تا من را بسازند .

ولی من مات مانده ام به سیاهی به قلبی که هرگز مرا دوست نداشت .

راست می گفتند من هنوز بچه ام .

چرا که هنوز قانون زیستن را بلد نیستم و نوشته هایم بوی کهنگی می دهد

و نمی دانم این امتداد مرا به کجا خواهد کشاند .

ولی مطمئن هستم انتهای من تو نیستی .

چرا که تو معنی دوست داشتن را در خودت گم کرده ای ..... .

 

 

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 | موضوع: |
 و چه دوران غریبی ...

 

در چه حا لم ؟ در چه خوابی ؟

در سرابی ؟ در خیالی ؟

و چه تصویر مشوش و چه دوران غریبی

با تنی خسته و زار

کوله بارم همه خار

در و دیوار رفیقم

همه در مکر و فریبم که چه حالی دارم

و کجا یم و کجاست ان همه شور و هیا هو ؟

و دو دستم گره چون فکر و خیا لم و نه مشت

انچه می کشت سکوتی ست که می کشت همه ان شور و هیاهو

رنگ خنثی سپیدی است بر این دیواری

که همه شب و همه روز مرا می ماند

با سکوتش نفسم می خواند

و نه فریادی و عشقی

و نه دریایی و کشتی

و نه اعمال پر از شوق و نه کردار شعف ناک در این خانه ی غمناک

گذر از شوق به این وادی خاموش

و همه شوق فراموش

در و دیوار رفیقم نه دگر دستانت

و چه سرد است و چه بی روح ... !

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 | موضوع: |
 عادت .... (شعر از خودم)

 

 

به من نمی خواهم عادت کنی / تو هم می توانی خیانت کنی

لیاقت نداری به یک عشق پاک / که بمانی و با او سر کنی

نه دیگر ندارم به تو اعتماد / که با من یکی هم کفایت کنی

تو هرگز نداری چنین طاقتی / که یک ماه بمانی و با من سر کنی

به دستت دلی داده بودم که تو / از ان مادرانه حمایت کنی

نه مانند هر دزد گربه صفت / خیانت به مال امانت کنی

همینگونه می خواستی تا ابد / وفاداریت را ضمانت کنی ؟

و یا با چنین ضربه ای نا گهان / خیال مرا نیز راحت کنی !

ولی باز می خواهمت ای خوب من / اگر چه دوباره خیانت کنی ...

نه عادلانه و نه زیبا بود پیش از اینکه ما به صحنه اییم و جهان ...

عشق در وجودم مرد ... !

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 | موضوع: |
 فرصت نهایی ...
Image hosting by TinyPic

در لحظاتی که چون باد گریزانند در روزهایی که پر هیاهو و سراسیمه می گذرند

عشقی حقیقی و پایدار قلب تو را فتح خواهد کرد .

ولی فقط یک بار

انگار نوبت تو فرا میرسد به سادگی ان را فرو مگذار

چون در چشم بهم زدنی عشق می میردو بخت گریزان می شود

و ناقوس تنهایی در زوایای روحت طنین انداز می گردد .

لحظه ای که سر نوشت در گوش تو نجوا می کند

و عشق در قلبت می شکند

تردید مکن...زیرا سرانجام...

ارزش ان را در خواهی یافت

انگاه که عشق پایدار تنها یک بار به تو روی می اورد .

فقط همین یک بار

                  .........................................................

 

ای کاش خداوند سه چیز را نمی افرید :

                           

                   اول عشق را دوم غرور را و سوم دروغ را

 

چون اگر عشق نبود انسان هرگز از روی غرور دروغ نمی گفت

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در جمعه سیزدهم بهمن 1385 | موضوع: |
 

|+| نوشته شده توسط بیتا(بهار) در جمعه سیزدهم بهمن 1385 | موضوع: |
 
 
بالا